تبليغاتX
::. عشق .::

عشق

: درباره وبلاگ


این عکس تا زمانی که دختر پا به عرصه وجود بزاره اینجا می مونه


: منوي اصلي

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ

: نوشته هاي پيشين

مهر 1387
دي 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهريور 1386
مرداد 1386
تير 1386
خرداد 1386
ارديبهشت 1386
فروردين 1386

: پيوندها

کد موزيک براي وبلاگ شما
کامپيوتر و هک،لينوکس رايگان
فروش ويژه windows vista و office 2007
دانلود همه جوره + ابزار رايگان وب
سلطان شادي ها
ترفند هاي کامپيوتر و موبايل
بهترين برنامه هاي کاربردي
????? پادشاه دانلودها ?????
اولين مجموعه کتابهاي فارسي و انگليسي تن تن
پرديس آنلاين
قالب وبلاگ
بهترين وبلاگ هك
آفزايش ???? آمار شما
بهاره خانم با يه وبلاگ زيبا
آموزش +دانلود +موزيک+نرم افزار+تصاوير+موبايل+کلي مطالب جالب ديگه
دانلود نرم افزار _ترفندهاي كامپيوتر
آزادي.....
مرکز دانلود و آموزش ترفند
بزرگترين مرکز دانلود آهنگ
.:: قالب هاي رايگان ::.

: موسيقي

">

: لينک باکس

: طراح قالب

قالب هاي رايگان براي بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت و بعد از

 تو منم با غصه هاي قلب سوزانم تومثل چشمه

 اشکي که از يک ابر مي بارد و

 من تنها ترين نيلوفر

 رو به گلستانم

 

 

| +| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
انسان چيست ؟

 

انسان چيست ؟

 شنبه : به دنيا مي آيد .

 يكشنبه : راه مي رود .

 دوشنبه : عاشق مي شود .

سه شنبه : شكست مي خورد .

 چهارشنبه : ازدواج مي كند .

پنج شنبه : به بستر بيماري مي افتد.

جمعه : مي ميرد

| +| نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
در خواب ناز بودم شبی........
 
| +| نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
در دادگاه عشق ...................

sosole

در دادگاه عشق متهم قلبم بود و وکيل، دلم...


 
 و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان...


 نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد...


 پس محکوم شدم به تنهايي و مرگ...


 کنار چوبه دار از من خواستن تا آخرين خواسته ام را بگويم...


 و من گفتم به تو بگويند که... دوستت دارم

 

myspacemyspacemyspace

 

| +| نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
هفت شهر عشق .............
هفت شهر عشق عبارتند از .:.*.:.

شهر اول :

 نگاه و دلربايي .:.*.:.

شهر دوم :

ديدار و آشنايي .:.*.:.

 شهر سوم :

 روزهاي شيرين و طلايي .:.*.:.

 شهر چهارم :

 بهانه ، فکر، جدايي .:.*.:.

شهر پنجم :

 بي وفايي .:.*.:. شهر ششم : دوري و بي اعتنايي .:.*.:.

شهر هفتم :

 اشک ، آه ، تنهايي

| +| نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
مسافر

 

Image hosting by TinyPic

برای هرکی که عاشقه

ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی

رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنهام تو این غربت سنگی

می دونم بر نمی گردی شدی همرنگ دورنگی

همه ی زندگی من اون نگاه عاشقت بود

چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود

رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشنا تو

واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظه هاتو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی

چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بی وفایی

| +| نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
*هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد*

داستانش شاید جالب نباشه ولی خداییش مطلبی که میخواد برسونه عالیه

در زمان های گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بی

 تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسياری هم غرولند می كردند كه اين چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...


با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت. نزديك غروب، يك روستايی كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتی بود

 تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد. ناگهان كيسه ای را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و يك يادداشت پیدا

كرد. پادشاه در آن يادداشت نوشته بود:

 *هر سد و مانعی می تواند يك شانس برای تغيير زندگی انسان باشد*

هی بازیگر گریه نکن      ما هممون مثـل همیم 

صبحها که از خواب پامیشیم            نقــــــــاب به صورت میزنیم      

   کهنه نقـــــاب زندگی             تاشب رو صورتای ماست  

  گریه های پشت نقاب         مثل همیشه بی صداست

  هر کسی هستی یه دفعه       قـــــــد بکش از پشت نقاب      

از رو نوشته حرف نزن        رها شو از پیله ی خواب    

نقش یک دریچه رو      رو میله ی قفس بکش 

برای یکبار کـه شده     جای خودت نفس بکش 

برای یکبار که شده جای خودت نفس بکش

 

| +| نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
هيچ کس نيست در اين دنيای کوچک من................

هيچ کس نيست در اين دنيای کوچک من

که مرا چرخاند سوی خدا

که مرا يار شود در راهی

...که در آن می روم و می لغزم، می لغزم

هيچ کس حس مرا درک نکرد

هيچ کس اندکی از من نگرفت

هيچ کس ذره ای از بار مرا بر دوشش جای نداد

...من همانم که خودم می دانم

جنس من، عشق من و يار من اوست

همه هيچ کسانم همه اوست

و من از جنس خدايم اگرم هيچ کسم نيست کنون

 

| +| نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385 توسط مهدی | | ارسال به دوستان

 

عاشق بودیمعاشق هستیم  عاشق خواهیم ماند

                  زندگي به من آموخت که چگونه گريه کنم

امّا گريه به من نياموخت که چگونه زندگي کنم

تو نيز به من آموختي که چگونه دوستت بدارم

امّا به من نياموختي که چگونه فراموشت کنم

                           

هیچ وقت

به دنبال کسی نگرد که با اون زندگی کنی 

 همیشه

به دنبال کسی بگرد که نتونی بدون اون زندگی کنی

| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
myspace
 
 
 
گویند که شیشه ها هیچ احساس ندارند ولی وقتی روی شیشه ی بخار
 گرفته اتاقم نوشتم " نمیدانی چقدر دوستش می دارم " بارها گریه کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

myspace

 

| +| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان

 

دلم برای خنده های شیرینش تنگ است ولی افسوس او قول این خنده ها را به کس دیگه ای داده بود ومن نمیدانستم. گرمی نگاهش به دلم ارامش میبخشید افسوس این گرمی دل دیگری را گرم

میکرد و من نمیدانستم. حضورش را همیشه در کنارم احساس میکردم ولی افسوس این احساس در کنار دیگری واقعیت یافته بود و من نمیدانستم. صدایش برایم قشنگترین ترانه بود ولی افسوس

 این ترانه دیگری را به رقص در اورده بود و من نمیدانستم. زندگی را به پای هرزه علفهای باغی ریخته ام ولی افسوس این هرزه علف ها را دست دیگری

 

 

 

 

myspace

 

 

| +| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
در کنار ده کوچک ما

در کنار ده ما

کودکی میرفت به کنار جوی بارقلبی برای ما

پدرم میخورد عسلی هم چون شهد

مادرم میبرد تکیه نانی بر تاغچه ی قلب پدر

حوضکی داشتم با غروری دل گیر

ما هیان آن حوض میرقصیدند در آب

دل من بازی گوش

به کنار آن حوض

می شستم چشم و دلم را در آب

مینگاشتم با دلی همچون غوقلب من

میجهیدم از بر آن درخت پر ز توت

نفسم را ز پی آن نسیم صبح گهی میشستم

با ادای آن مرغ زیرک ز خواب میجستم

میدویدم در دشت

میتکاندم آن مشک پر ز دوغ یمین

می خوردم از آن قرص نان تنور قلب پدر

می نشستم در آن کوه پر از لاله ی وحشی خدا

مینشستم بی تو

یک دم آمد دل دیوانه ی بیمار خودم

که بدون تو مرا جان دگر نی باشد

می خواندم با ترانه ی قلب تو

بر سر آن کوه بلندقلب ما

صدای دل تنگی های حمید(tekno_arosake)
| +| نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
واسه قشنگی
           دوستم داشته باش

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم

روز و شب زیر لبم اسم تو را ذکر کنم

دوستم داشته باش من به آن می ارزم که به من فکر کنی

گل اطمینان را تو به من هدیه کنی

 

   قناری دل من در قفست زندانیست

 

باز هم غرق خيال...

من در انديشه چيزي بودم

من در انديشه يك فلسفه يا يك ابهام

يا در انديشه يك پاسخ ناب

به سوالي كه ز من پرسيدي:

"كه قناري ز چه رو زنداني است؟"

باز انديشيدم

به سوالي ديگر

به سوال سهراب

"كه چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست؟"

باز هم غرق خيال...

من در انديشه چيزي بودم

گر قناري باشم

دل من زنداني است

و اگر چون كركس...

نه! قناري باشم بهتر از كركس آزاد و رها

حال فهميده ام آري كه چه خوشبختم من

كه قناري دلم در قفست زنداني است

باز هم غرق خيال...

| +| نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان

 

اي كاش شبي شغري مي خوانديم به لهجه ي گلهاي سپيد ياس كه هر شب ستاره ها را بر روي ديوار شكسته ي باغ مانند لحظه ها تا انتها مي شمارند.

اي باغبان گل هاي خشك وجودم ! بيا تا دوباره شمعداني هاي شكسته روحم را ترميم كني.

بيا تا شقايق هاي خونم را كه پز مرده اند ابياري كني.

بيا تا لحظه اي در كنار شبنم هاي نقره گون اقاقي ها بياساييم و لحظات عرفاني شب را تا دميدن خورشيد سپري كنيم.

اي شباهنگ روياهاي شيرين من ! بيا تا پنجره هاي اميد را به سوي ستارگاني كه با هر سوسوس خود ماه را همراهي مي كنند بگشايم.

بيا تا به التماس گل هاي آفتاب گردان كه مشتاق ديدار خورشيدند پاسخ دهيم و پاره هاي ابر را از رخ خورشيد بزداييم.

هنوز شب فانوس خود را از فانوس نوراني اش را خاموش نكرده و من و تو در كنار پنجره ي دلمان مي خوانيم :نغمه هاي شاد زندگي را.
ادامه مطلب
| +| نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
        وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه
 
                                    وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......
 
           وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي
 
                                  وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..
 
             وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....
 
                                   وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...
 
            وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه
 
                                    وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي
 
           ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد
 
             چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه
 
      *****************************************************

 

 
 
 
| +| نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

 

| +| نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان
  بوسه های ما ... اسلحه ما است

آنها به سوی ما گلوله ... ما بر لب های هم بوسه! این مه که می بینید روزی آفتابی     از عشق برپرهای کبوترستاره هایی باز  لبخند بر لب...آن سه آذرخش جاویدان برای      لب های عاشق       بوسه و سرود      و گلوله ها        آنوقت

                         به سویی بی سو !

| +| نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان

خوبرویان جهان رحــــــــم ندارد دلشان

 

 

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

| +| نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان

عشقبازی به همین آسانی ست ...

   که گلی با چشمی


            بلبلی با گوشی
                   

                       رنگ زیبای خزان با روحی
                           

                                     نیش زنبور عسل با نوشی

  کار همواره باران با دشت
                      

                         برف با قله کوه
                            

                                     رود با ریشه ی بید
                                      

                                                 باد با شاخه و برگ
 ابر عابر با ماه
          

                چشمه ای با آهو
                    

                             برکه ای با مهتاب
                                   

                                             و نسیمی با زلف


 دو کبوتر با هم
         

                     و شب و روز طبیعت با ما


                                                         

                     عشقبازی به همین آسانی ست ..

| +| نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان

چنان دل کندم از دنیا, که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش, که مرگ من تماشایی ست


مرا در اوج می خواهی, تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز, مرا امروز تماشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم

گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم

رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند

شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند

| +| نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384 توسط مهدی | | ارسال به دوستان


This Template Designed By Mahdi-K
All Rights Reserved

< قالب و كدهاي جاوا >