چه در خواب و چه بیداری من از یادت نمی کاهم
تو را هر لحظه چو احساس نیما چشم در راهم
غزلهایم یکایک نذر چشمان غزل گویت
که من با تو جهانی را سراسر شعر همراهم
همیشه در خیال من سوالی نقش می بندد:
که آیا لحظه ای آسوده می مانیم ما با هم؟
تو را همراه خود خواندم ولی در نیمه های راه
جدا شد از دستهای سردت از دستان گمراهم
هوایت می کشاند برگ دل را دم به دم سویی
چه می خواهی از این دل این دل از راه بیراهم
ز من دوری ولی در شعرهات از غم نشانی نیست
تو را مثل تمام شاعران حساس می خواهم
اگر چه لحظه ای در سایه ات ننشسته ام اما
زیادت ای درخت آرزو هرگز نمی کاهم.













عاشق هستیم








نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...



